با يك سلام تازه به دوستان خوب خودمان ٬ خوشحاليم كه شكر خدا توانستيم (البته به دليل مشكلات شبكه محلي با يك روز تاخير) به وعده خود عمل كرده و همانطور كه گفته بوديم ٬ ماهي يكبار – فعلن – انجمن شعر و ادب تالش را به روز كنيم.
اين اولين گام ما در به چالش كشيدن نوشته هاي خوب اعضاي انجمن است. (همه دوستاني كه انجمن شعر و ادب تالش را انجمن خود مي دانند و برايش مطلب مي فرستند.) ضمن تشكر از همه شما دوستان گرامي كه طبق ﺁمار ﺁمارگير وبلاگ ما را تنها نگذاشتيد دعوت مي كنيم نقد و نظرتان را در مورد مطلب منتشر شده اين اولين چالش كه مطلب مفصلي از خانم مريم حقيقت است ٬ بنويسيد.
نقد و نظر شما به تدريج در ذيل مطلب درج خواهد شد.
![]()
نگاهي به غزل و شيوههاي نوين غزلسرايي
مريم حقيقت
قرار بود از الف الفبا(پسا در پسا غزل)شروع کنم اما وقتی اولین عنوان مباحثه ی اینترنتی وبلاگ بوی جوی مولیان ((نقش وکارکرد غزل در شعر امروز؟))مطرح شد بهتر دیدم بحث را از وجودیت الفبا((پسا غزل)) شروع!کنم. در ادامه بقیه ی الفبا را خواهم نوشت اگر خدا بخواهد...
فلسفه در پسا غزل یا فلسفه ی پسا غزل یاپسا غزل رنسانسی دیگریا [می توانی هر نامی که دوست داری برایش بنویسی اصلا متن را آنطور بخوان که می خوانی!]
هر چند کلیت این چرا مورد توجه قرار دادن جزئیات بسیاری را میطلبد منتهی پرداختن به همه ی جزئیات از حوصلهی این متن خارج است. پس به این سوال از منظری که بیشتر دغدغهی خود من و روزگار من است پاسخ می دهم:
از آنجا که من موقعیت جامعه و بالطبع جامعه نشینان! عصر ام را وضعیتی پست مدرن میدانم که برخی را قبلا ً هم، نوشتهام و نوشتهاند، مثل ١ وضعیت جامعه ما با در هم آمیختگی شاخصه هایی مثل حضور هم زمان سنت و مدرن- هم زمانی وحتی هم مکانی قومیت ها، ایدئولوژیهای سیاسی، مذهبی متفاوت وحتی مخالف!- تغییر منزلت دائمی ارزشها و تبدیل ناگهانی/به معنای عدم طی دوره ی دیالکتیک لازم/هنجار به نا هنجار- تحت سیطره بودن توسط انواع رسانههای جمعی و... همه و همه آیا وضعیتی جز پست مدرن را نمایانگر است؟ و آیا برای انسان درون سنتی ایرانی که در جامعهی بیرونی مدرن زدهی فعلی به تردیدی ناگزیر دچار شده وضعیتی جز وضعیت پست مدرن را میتوان متصور بود؟ و اینجاست که تعریف تقریبا غلط عامه مبنی بر اینکه پست مدرن مرحلهای بعد از مدرن است تقریبا رد شده و جای خود را به پست مدرن وضعیتی ناشی از شکست مدرن است میدهد. و این اتفاقی است که در اکثر جوامع جهان سوم و البته ایران /به نحوی خواهی - نخواهی،بود- نبود/افتاده است" موقعیت امروز در وضعیت غزل و وضعیت امروز در موقعیت غزل را چنین می پندارم:
غزل نمی تواند پست مدرن باشد؟! پاسخ قریب به اکثریت جواب به چرای ما این است که چون غزل مجموعهای ساختارمند غزل نمیتواند پست مدرن باشد؟! پاسخ قریب به اکثریت جواب به چرای ما این است که چون غزل مجموعهای ساختارمند است و پست مدرن فرایندی ساختارگریز در واقع کنار هم بودن اینان غیر ممکن است
و چون بودن یکی نفی دیگری ست ٢، پسا غزل، غزل پست مدرن یا هر ترکیب غزل و پست مدرن، پارادوکسیکال است.در نگاه ابتدایی وغیر تأویل گرا این جمله کاملا صحیح است اما اگر فقط کمی تأمل کنیم نماهای ندیدهی پست مدرن + غزل آشکارتر به چشم می آید. اجازه بدهید از مثال ساده و تکراری خودم استفاده کنم، فرض می کنیم شما انسان کاملا ً منظمی هستید و من بی نظم. حالا در نظر بگیرید یک جا به جایی یا بهتر بگویم یک اتفاق ساختاری در اتاق منظم شما و چهارچوب بی نظم من صورت بگیرد، کدامیک بیشتر دیده می شود و به بیان می رسد؟ مسلما ً اتفاق در ساختار منظم شما. داعیهی من بر این است که پست مدرن در مجموعهی ساختارمند غزل بیش از هر جای دیگر نمود عینی می یابد به زعم لیوتار "زیبا شناسی پست مدرنیته در ماهیت ناپایدار و متناقض اشکالی از هنر نهفته است که متناظرند با وضعیت ناهماهنگ و ناساز واره ی جامعه ی قرن بیستم". به همه ی دلایلی که نوشتم /ننوشتم! غزل را بهترین قالب برای بیان/بود، امروز خودم (در اینجا من من، من شما، و من ایشان)جامعه و شعر می دانم.
و اما چرا پسا غزل؟
"فرم از نظر من آن چیزی است كه شعر را در روبه روی خواننده قرار می دارد و حالت گریز از محتوای شعر می گیرد و آن را در برابر مخاطب نگاه می دارد تا او را در لذت و هوشیاری تمام به تماشای جلوه های توأم فرم و محتوا بنشاند. فرم به یك معنی روبه رو ، یعنی در برابر ، یعنی خاصیت ایستایی دادن به چیزی كه می خواهد بگریزد. فرم ، یعنی ایستا دیدن، و در برابر بینش انسان جلوه های محتوا را نگاه داشتن و آنها را به صورت شاكله هایی پایدار و دائمی و ایستا دیدن. شعری كه فرم دارد از سطح مسطح كاغذ تجاوز می كند، حجم پیدا می كند و صاحب شاكله و قد و قامت می شود، كلمات را مثل پرچمی بر می افرازد و به اهتزاز در می آورد؛ طوری كه گویی می توان كلمات را عملا ً به صورت شكلی عمودی روی كاغذ دید. گویی كلمات بر روی كاغذ پهن نشده اند، بلكه شخصیت پیدا كرده اند و از كاغذ سر در آورده اند، قد راست كرده اند و ما را به سوی خویش دعوت می كنند." « دكتر رضا براهنی / طلا در مس / ص ٣٦١»
با توجه به اینكه فرهنگ گذشته در شاكله ی فرم های مختلفی به ما می رسند ما نمی توانیم از اشكال فرهنگی فرم در بررسی های در زمانی آن جدا باشیم و تنها فاصله از خود تاریخ اتفاق می افتد . پس می توان اینگونه گفت كه غزل تنها یك فرم در زمانی دارد و آن ساختار و اسكلت بندی آن است كه می تواند تحت بررسی و چالش قرار بگیرد . هرگونه روند و تغییر در این چالش و تفكر در ذات ساختار غزل می تواند دچار نوعی دگردیسی ساختاری شود ولی هیچ گاه در طول تاریخی این بررسی ها غفلتی از ساختار غزل صورت نگرفته است كه البته این غفلت تعمیم همان متفكرانی است در غزل ، كه به اصطلاح روشنفكران همان شكل كلاسه شده ی ادبیات ما بوده است. و ما نام دیگری جز غفلت بر آن می گذاریم . جهشی كه غزل را از چینش های عمودی خارج می كند و فرمی ایجاد می كند كه مخاطب امروزین آن می تواند با تكیه به عدم شناخت خود از عروض و آهنگ درونی غزل تنها با در دست داشتن تعاریفی از شعر آوانگارد و پیشرو و ارائه ی خلاقیت در خوانش غزل به تعریفی دست پیدا كند كه پیش ترها راهی برای رسیدن به آن عملا ً در دست نبود .
یك نمونه از این دسته آثار را می توان در جریانی نوظهور از غزل "پسا غزل" بررسی كرد. جریانی كه در عمق بستارها و بسامدهای تاریخی چندصدساله، دست به نوعی هماهنگی در شكل ارائه ی سیستمی از شعر به نام غزل زده است كه با هم در مكانیزم شعر آوانگارد جای دارد و هم غزل را وادار به نگاهی نو به خود كرده است . و به جرات می توان گفت : نگاهی پسانیمایی در اشاعه ی فرهنگی نوین از خوانش شعر كلاسیك ارائه داده است . كه در حد و مرز یك رنسانس دیگر در ادبیات پهلو گرفته است. البته می توان با خوانشی موشكافانه و تدقیق در نحله های این ساختار تا نرم زبانی ، تفاوت های اساسی میان ژرف ساختارها آن با مقایسه ای تطبیقی ادبیات پیشاخودش كاملا ً به امر نیل پیدا کرد.
می دانیم كه توجه به فهم زبان در بافتِ ارتباط ، كانون فهم امروزین ما از گفتمان است. البته در تعریفی جدید از گفتمان كه یك قطعه ی بزرگ زبانی می باشد و دیگری به سازمان بندی اجتماعی محتواها در كاربرد ( function ) راه را برای ارجاع شاخصه های ادبی به ساختارهای نوظهور و متغییر هموار كرده است . این شكل از نگرش زبان شناختی توجه اش معطوف به ویژیگی های صوری قطعاتِ زبانی بزرگ از جمله است ، ویژگی هایی مانند بسامد واژه ها، ساختارهای نحوی، هم آوایی واژگانی، نظم ساختاری خود متن، ساختارهای فراجمله ای مانند ساختار مبتدا – خبری سطور، ژانر و غیره می باشد كه هر كدام از آنها را می توان با مقایسه ی رهیافتهای معنایی –ساختاری متون آركائیك (غزل ، مثنوی ، رباعی ، دو بیتی و ... )در فرایند درزمانی آن به خوبی روشن و توجیه نمود. داعیه ی من بر این است که: یكی از این جریانات كه آغازگاه عصیان در برابر انعطاف ناپذیری قواعدِ سنتی دستوری است با تأكید خود بر فردیت احساساتِ نویسنده و قطعیت بخشی به هستی متن و به سوبژكتیویزه كردن این مفاهیم كمر بسته است؛ و گاه بر نقش ساختاری خود در غزل و گاه بر نقش پلات روایت و گاه بر حركتی اپیستیمیك این جریان را در قالب خود به رفتاری بدل كرده كه ناچارن به چیزی با نام «پساغزل» ختم می شود، كه بنیادگر حركتی انتزاعی از نوشتار و گفتار آركائیك در شعر است. هرچند كه در غایت خود را مدیون اهتمام همان شعر كهن و كلاسیك می داند اما همانطور كه در مطلع نوشتار بدان اشاره شد تنها تاریخ را از منظر تأثیر گذاری فرهنگی آن در این رفتار مورد مطالعه قرار می دهیم و بس.
---------------------------------------
غزلی از مریم حقیقت:
٣٣ عدد مقدسی است
كه چشمهای قشنگ مرا بزن پرسه
همینكه عاشق تو... [ ...بس كن این اراجیفو
: چه خشگله. چه جوونه : بده به من لیفو]
حرم؟ سوار شو خانم [تو را نمی جنگم!]
صدای خیس زمستان،چقدر دلتنگم
مامان ! منم نرو برگرد فكر من هم باش
: عزیزكم، گل نازم، نكن قشنگم، كاش...
[می گن تا وقتی آب نریختی رو سرش همه ی صداها رو میشنوه
: نه بابا تا شب واسه همینه كه یكی تا غروب پیشش می مونه]
چقدر سخته كه بیـ/دار می شوم بی تو/؟
: كنار تخت رو پشتی لباس آبیتو-
- ببین نشسه تو دسش یه نامه هس بردار
نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار
: چقدر چشم شما حرف می زند در من!
: پیاده می شوم آقا / مرا.../ كنار بزن
٣٣ آدم كج فهم ِ كج سلیقه ی بد
٣٣ شعر كه باید به نا كجا برسد
چرا نگاه نكردم كسی مرا رد شد
زمان به بودن تكرار من مقید شد
چه چشمهای قشنگی دل مرا لرزید
شبیه عشق، شبیه تو كه نباید شد
به موج خیز نگاهت تمامیم لغزید
نگاه كردی و در من تمام شب مد شد
همینكه خواستم از تو عبور/می كردم
نگاه ملتهبت درد را... دلم سد شد
شبیه زخم كه ٨٨ مرهم داشت
هزار ونهصد و بی انتها...مردد شد
نشست پشت پیانو شبیه دلتنگم
شبیه كشتی گهواره ای كه مرقد شد!
چرا؟ the end وتو فكر می كنی اینبار
صدا، صدا، و... و تنها صدااااااااااااا كه ممتد شد
كسی كه هستی من را...دوباره بر می گشت
كسی كه رفت نباشد دوباره آمد شد
چه فرق می كند اینكه مرا نمی بیند
چه فرق می كند اینكه مرا...ولی بد شد
صدای داغ موءذن سلام آقا جان!
...
[به جای من همه ی آنچه آرزو كردی و از حریم غریبش گرفته ای بنویس]
كبوتری كه نفس می كشیدمش/پر زد
دوباره عشق،دوباره طلای گنبد شد
وكاشت دست مرا پای حوض فیروزه
نوشت: مثل همیشه..و...سبز خواهد شد
٤ ساعتِ پروازِ...می پرم بی بال
٣٣ بار مرا غسل می دهد غسال!!!!!
------------------------------------------------
پی نوشت ها:
١ . آقای فدروس ساروی در مقاله ی "من یک پست مدرنم" قبل از من به بعضی از این نکات اشاره کرده اند.
٢ . البته اصراری بر نامی خاص و... ندارم اما باید توجه داشت به صرف استفاده از نامی ازجبر! به کار گیری المانهایی که نام به ما تحمیل می کند مبرا نیستیم که اگر چنین باشد نامی بی مسمی به اثر داده ایم و/...